تبليغاتX
خاطرات يك چت باز حرفه اي
 
 
 
   
 
  به به سلام به همه بروبچ چت باز

احوالتون؟

چه می کنید با روزه

من می دونم شمام می دونید اینجا جاییه که دید آدما رو نسبت به چت می عوضه یعنی عوض میکنه

پس بلطفید نظر;پیشنهاد ;انتقاد و خاطرات جدید و داغ وآموزندتونو بارسالید

هم اکنون نیازمند یاری سبز وقرمز وخلاصه هر چه در توانتون بود هستیم

                                                                 آسمون چت رومتون آبی

                                                                                                     " یا حق"

 

 
 
 |    نوشته شده توسط اب انار
 
 
   
 
  رابطه بین آریا و باران عمیق وعمیق تر شد

آریا پس خوبی بود واین به نظر من یه اتفاق خوب بود تو زنگی باران  دلم می خواست همیشه خوشحال ببینمش

بارن فکر می کرد مرد رویاهاشو پیدا کرده بود

نمی دونم چی بینشون بود

چی که من هر کاری کردم مانعش بشم نشد

شاید علاقه

اما به نظرم این احسا س نسبت به ادمیی که ندیدی  دیوانگیه

تو همین گیر و دار سر وکله کامیار دوباره پیدا شد

عاشق باران بود

از خیلی وقت پیش

ولی باران دیگه اون باران سابق نبود

هر روز علاقش به آریا بیشتر می شد

تقصیر باران هم نبود

انصافا" آریا پسر خوش صحبتی بود

دوست داشتنی

و یه جوری دل نشین

اما این دیوانگی که به خاطر آدمی که ندیدیش  یه خواستگار به خوبی کامیار و رد کنی

خلاصه به اصرار از باران خواستم که آریا رو ببینیم

هنوز اون روز جلوی چشمامه

هوا گرم بود

و ما کافی نت نزدیک دانشگاه بودیم

باران گفت اگه بگم بریم آریا رو ببینیم میای یا نه

منم فکر کردم شوخیه

گفتم باشه

قرار شد نیم ساعت بعد همدیگرو ببینیم

به خیابونی که آدرس داده بود رفتیم اما نبود

خلاصه هی مارو دور خودمون تو شهر گردوند

آخرش رسیدیم دم بانک

گفت ما اینجاییم

توی بانک رو نگاه کردم ......

یه مرد جوون با مرد مسن تقریبا ۴۵ ساله  بودن

به شوخی به باران گفتم به جوونه که نمی خوره نکنه پیرمردست

در باز شد

آریا تلفن بدست اومد...... همون پیرمرده بود

حال ما که خوب معلومه

باران هم یه لحظه مرد و زنده شد

ما تمام مدت سر کار بودیم

بازیمون دادن

حالا یه سالی از اون ماجرا می گذره

هم باران هم من ازدواج کردیم

باران با کامیار ومن با سعید راز آشناهای دورمون

هر وقت یاد اون قضیه می افتم به از سادگی خودم حرصم درمیاد.................

 

 
 
 |    نوشته شده توسط اب انار
 
 
   
 
  تازه اولای تابستون بود ومن به خاطر عمل جراحی مجبور بودم تمام مدت روز توی خونه بشینم بدون هیچ سرگرمی جالب وقابل توجهی .به یشنهاد خواهرم باران تصمیم گرفتم تفریحی چت کنم.از میون همه ی چتایی که انجام می دادم یکی برام از همه بیشتر اهمیت داشت چون هم تو شهر خودمون بود هم با این آماری که من گرفته بودم خونشون کوچه بالاییمون بود.

روزای خوبی بود.اما کاش پسرا فکر نمی کردن که با ابراز علاقه ی الکی فقط طرفشونو نسبت به خودشون بی اعتماد می کنن.

خیلی تابلو خالی می بست و فکر می کرد من از پشت کوه اومدم

بنابراین تصمیم گرفتم بهش یه دستی بزنم

موضوع رو که به باران گفتم تصمیم گرفتیم با ایدی باران ادش کنیم وبعد ...

با ایدی باران وارد شدیم اما از شانس بداون روز به جای علی همکارش اریا پای دستگاه نشسته بودالبته  ما این مو ضوعو بعدا"فهمیدیم.

و باران با اریا صحبت کرد .

چند روز بعد وقتی دوباره علی اومدوسط حرفاش ازش رسیدم باران خوبه؟!!!

اون بنده ی خدا هم که روحش از ماجرا خبر نداشت شروع کرد به حاشا کردن اما من مسرور از گرفتن حال علی حرفاشو باور نکردم.

دیگه با ایدیش کاری نداشتم هر وقت که می دیم اونم هست کلا" اف می شدم حدود دو هفته ای همین جوری گذشت.

اما یه روز که آن بودم این بار اریا اومد چون ادبیاتش کلا با ادبیات علی فرق می کرد راحت می شد فهمید که طرف مقابل من علی نیست.خلاصه با کلی عذر خواهی به من فهموند که اون روز خودش پای دستگاه بوده نه علی وگفت که از باران خوشش اومده .ازم خواست اگه می شه زمینه رو فراهم کنم که باهم بیشتر آشنا بشن .

جوون خوب و معقولی به نظر می رسید.از طرفی باران هم تنها بود . این جوری جفتشون یه جایی داشتن واسه حرف زدن.

اوایل باران مخالفت می کرد اما چند بار که باهاش حرف زدم قانع شد.بهش گفتم اینچا یه دنیای مجازیه جاییه واسه حرف زدن تبادل نظر لازم نیست به هیچ چیزی جدی فکر کنی اونم قبول کردکه همه چیز در حد همون چت بمونه .آخه خواهرمن مثل همه ی دخترا خیلی احساساتیه .منم واسه این که به کسی وابسته نشم همیشه روابطم گسترده وفقط در حد تبادل نظر وصحبت در مورد مسائل جامعه بود.با شناختی که از باران داشتم ومی دونستم ادم معقول و منطقییه واز طرفی آریا هم یه آدم تحصیل کرده وبا  فرهنگ بود با تلاش فراوان باعث آشناییشون شدم.

تو چند باری که باهم چت می کردن باران می گفت که با هم تفاهم فکری ندارن.اما هر بار که دعواشون می شد اریا سریع به ایدی من می اومد وبا کلی التماس می خواست که از باران خواهش کنم ببخشدش

.

.

.

 
 
 |    نوشته شده توسط اب انار
 
 
   
 
  حرفای صادقانه

روزی که این وبلاگ رو نوشتم می دونستم که خیلیا باهاش مخالفن وخیلیا هم موافق.می دونستم که نظرات مخالف بیشتره.اما خوب یکم تنوعم بد نیست این یه حرف جدیده وهمیشه چیزای جدید با انتقاد های تند همراهه.به هر حال هدف ما از نوشتن این وبلاگ فقط عوض کردن نظر ادما نسبت به چت بوده و هست چون معتقدم به هر چیزی هرجور که نگاه کنی همون جوری می بینیش .دلم می خواست با نوشتن این وبلاگ نحوه ی سالم چت کردن رو ترویج کنم به هر حال به نظر من چت کردن از خیلی کارای دیگه که ادما برای رفع تنهایی بهش رو میارن بهتره به شرط این که سالم باشه.از نظرات مثبت ومنفی تون ممنون.

                                        صبور باشید و سربه زیر وسخت

 
 
 |    نوشته شده توسط اب انار
 
 
   
 
  سلام به همه ی دوستانی که به من لطف داشتن ووبلاگمو خوندن

اقا ما تصمیم گرفتیم که از این هفته هر بار یکی از خاطرات جالب خنده دار و اموزنده مونو بذاریم که بقیه ی بچه ها هم از این تجربیات استفاده کنن بلاخره ما دراین زمینه یه چند تایی پیرهن بیشتر خریدیم.فکر کنم جالب بشه حالا باز نظر خودتونه. بلاخره هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم که نظر بدید که ما این کارو بکنیم یانکنیم چون حسابی در مانده ایم درماندنی عجیبا" غریبا.

ازتمام دوستانی هم که فکر می کنن خاطره ای دارن که بدرد وبلاگ خودشون می خوره تقاضای کمک می نماییم.

به هر حال وبلاگ خودتونه هر گلی زدید به سر خودتون لطف کردید .

 

                                    یادتون نره زعفرونی باشید

 
 
 |    نوشته شده توسط اب انار
 
 
   
 
 

بنام مهر بانترين مهربانان

 

هميشه دلم مي خواست يه جايي باشه تا راحت توش حرفامو بزنم و فكر مي كنم بعد هزار و بوقي

 

بلاخره پيداش كردم . تمام اين مطلالبي كه مي نويسم خاطرات خومه .

 

از وقتي يادمه هميشه تنها بودم در حالي كه يه عالمه دوست داشتم مثل اكثر ادما يه احساس خلا

 

هميشه همراهم بوده, تصميم گرفتم چت كنم تا شايد اين جوري يه كسي رو براي حرف زدن پيداكنم.

 

درست يادم نيست چند بار يا با چند نفر چت كردم اما از هر كدومشون يه چيزايي ياد گرفتم كه مطمئنم

 

تو دنياي واقعي نمي تونستم بفهمم. من هم به عنوان دختر چت كردم هم به عنوان پسر با مشكلات

 

دخترايي كه باهاشون چت مي كردم گريه كردم و بارها همدم پسرايي شدم كه هزار جور گرفتاري

 

نافرم داشتن اما خدا رو شاهد مي گيرم كه من براي تفريح و خوش گذروني يا سر كار گذاشتن ديگرون

 

چت نمي كردم فقط زماني به كامپيوتر نزديك شدم كه داشتم از بغض خفه مي شدم وقتايي كه دلم پر

 

مي كشيد براي يه هم صحبت واسه يه رفيق يه كسي مثل خودم نيمه گم شدم كسي حرفامو بفهمه

 

به افكارم نخنده مشكلاتمو درك كنه..................

 

اما تنها چيزي كه پس از ايام طولاني فهميدم اينه :كه اگه تو دنياي واقعي يه دوست خوب

 

پيدا نكني تو دنياي مجازي هيچ وقت يه دوست خوب گيرت نمياد.

 

بنابراين تصميم گرفتم تمام چيزايي رو كه ياد گرفتم بهتون بگم كه شما خودتون مجبور نشيد بريد ياد

 

بگيريد چون اين از اون كلاساييه كه هزينه ي هنگفتي داره هر لحظه درش احتمال سكته كردن يكي از

 

اعضاي خانواده بر اثر ديدن قبض تلفن وجودداره و از اونجايي كه كارتاي اينترنت اكثرشون قلابين

 

ممكنه يه كارت 10 ساعته بخريد اما 4 ساعت توش باشه  و شما از شدت حرص تمام موهاي

 

سرتونو بكنيد كه بعدش مجبور شيد شونصد جلسه بريد دكتر پوست ومو من حاضر شدم اين فداكاري

 

رو بكنم چي كار كنم ديگه خدا اين دل رعوفو از ما نگيره.

 

                                                

 

 

 

                                             "  زعفروني باشيد "

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط اب انار
 
 

pctfx3.1

Desert Fix Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Web Hosting

میزبانی میزبان هاست دامین هاستینگ دامنه دومین