|
رابطه بین آریا و باران عمیق وعمیق تر شد
آریا پس خوبی بود واین به نظر من یه اتفاق خوب بود تو زنگی باران دلم می خواست همیشه خوشحال ببینمش
بارن فکر می کرد مرد رویاهاشو پیدا کرده بود
نمی دونم چی بینشون بود
چی که من هر کاری کردم مانعش بشم نشد
شاید علاقه
اما به نظرم این احسا س نسبت به ادمیی که ندیدی دیوانگیه
تو همین گیر و دار سر وکله کامیار دوباره پیدا شد
عاشق باران بود
از خیلی وقت پیش
ولی باران دیگه اون باران سابق نبود
هر روز علاقش به آریا بیشتر می شد
تقصیر باران هم نبود
انصافا" آریا پسر خوش صحبتی بود
دوست داشتنی
و یه جوری دل نشین
اما این دیوانگی که به خاطر آدمی که ندیدیش یه خواستگار به خوبی کامیار و رد کنی
خلاصه به اصرار از باران خواستم که آریا رو ببینیم
هنوز اون روز جلوی چشمامه
هوا گرم بود
و ما کافی نت نزدیک دانشگاه بودیم
باران گفت اگه بگم بریم آریا رو ببینیم میای یا نه
منم فکر کردم شوخیه
گفتم باشه
قرار شد نیم ساعت بعد همدیگرو ببینیم
به خیابونی که آدرس داده بود رفتیم اما نبود
خلاصه هی مارو دور خودمون تو شهر گردوند
آخرش رسیدیم دم بانک
گفت ما اینجاییم
توی بانک رو نگاه کردم ......
یه مرد جوون با مرد مسن تقریبا ۴۵ ساله بودن
به شوخی به باران گفتم به جوونه که نمی خوره نکنه پیرمردست
در باز شد
آریا تلفن بدست اومد...... همون پیرمرده بود
حال ما که خوب معلومه
باران هم یه لحظه مرد و زنده شد
ما تمام مدت سر کار بودیم
بازیمون دادن
حالا یه سالی از اون ماجرا می گذره
هم باران هم من ازدواج کردیم
باران با کامیار ومن با سعید راز آشناهای دورمون
هر وقت یاد اون قضیه می افتم به از سادگی خودم حرصم درمیاد.................
|